
می گویند در آخرین لحظههای زندگی مولانا، پسرش بهاءالدین وَلد سخت بیتابی میکرد و از فرط بیخوابی و خستگی روزها و روزها در رنج بود. مولانا از او خواست تا اندکی بیاساید و او پس از ادای احترام روانه شد. مولانا این غزل را آغاز کرد و حُسامالدین اشک میریخت و مینوشت : رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا کُن ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی بُرو جفا کُن از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کُن ماییم و آبِ دیده در کُنجِ غم خزیده بر آبِ دیدۀ ما صد جای آسیا کُن خیره کُش...
ادامه مطلب